عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

حرف های خودمونی...

سارینای گلم، من و بابا محمد در روز ٩ مرداد سال ١٣٨٧ با هم ازدواج کردیم.(البته بین خودمون بمونه از کمی قبل تر، من و بابایی همدیگر رو دوست داشتیم.) من دانشجو بودم و بابا در یه شرکت مهندسی کار می کرد.بزرگترین حامی زندگی ما اول خدا و بعد عشق و محبت بین من و بابایی بود. من بعد از ٢ سال، درسم تمام شد ، خیلی به دنبال کار بودم ولی نشد.بعد از دو سال و نیم زندگی مشترک خدا تو رو به من و بابا هدیه داد. بابا محمد به سختی کار می کنه چون اعتقاد زیادی به لقمه حلال داره. تمام امیدش به این است که، در آینده خوشبختی و موفقیت دخترش رو ببینه. عسلم، قدر بابا محمد رو بدون و سعی کن که همیشه احترامش رو نگه داری، همیشه خدا رو شکر می کنه که خداو...
16 شهريور 1390

شعرهای بابا محمد و مامان محدثه برای سارینا

قند عسلم، ایامی که چشمای خوشگلت باز است و شکمت سیر و پوشک ات هم تمیز است، شعر دختر چه ناز دختر را برات می خونم و تو هم پشت سر هم به من خنده تحویل می دهی و من کلی حال می کنم.  دختر چه ناز دختر    نغمه و سازه دختر تو باغ مهربونی       چه یکه تازه دختر دختر گل امید         نگین و مرواریده هزار هزار ماشاا ....  ببین چه قد کشیده دختر گلالبتون         همدل و مهربون چشاش دو تا ستاره    دلش یه آسمون دختر گل امیده       &nb...
16 شهريور 1390

خانواده سه نفره...

فرشته ی کوچولوی ما، در یکی از روزهای قشنگ بهاری وارد جمع دو نفره من و بابا محمد شد و خانواده ی ما سه نفره شد... الان ما سه نفر زیر یک سقف هستیم، مامان و بابا و سارینا در تمام لحظات غم و شادی کنار هم خواهیم بود... با هم می خندیم... با هم می مانیم تا ابد... تموم هستی مامان و بابا، تو اومدی و زندگی ما رو معنای دیگری بخشیدی... خوش اومدی...  ...
15 شهريور 1390

اولین کلمات

سارینای گلم، در اواسط دو ماهگی ات میتونستی "قون" بگی. بابا محمد هر جا تو رو تنها گیر می آورد، دائما باهات صحبت می کرد و تو با تعجب به لب های بابایی نگاه می کردی و بعد از مدتی، یک "قون" به بابا می گفتی. بابایی کلی ذوق می کرد. یک بار بابایی نزدیک به نیم ساعت باهات صحبت کرد تا یک "قون" از تو بشنوه، و بعد اون بابایی کلی ذوق کرده بود مثل اینکه تموم دنیا رو بهش داده بودند، بعد هم کلی ازت ماچ و بوسه گرفت تا تموم لپت سرخ شد... الهی مامان فدای اون لپ های سرخت بشه... ...
15 شهريور 1390

دوستت دارم...

من می خواهم بدانی، امروز و هر روز وقتی می گویم دوستت دارم، این فقط یک کلمه نیست با یک معنی ساده... این یک احساس است،در کنار قلب من، یک عاطفه است که وجود داره به خاطر تو... به خاطر خنده ی تو، به خاطر چشمان تو، صدای تو، که قلب مرا روشن می کند، کلماتم را، زندگی ام را...   دوستت دارم یعنی تو برای من شادی می آوری، و به من آرامش می دهی...     دوستت دارم یعنی تو شگفت انگیزی، دوستت دارم یعنی تا ابد...   (از طرف مامان و بابا)   ...
15 شهريور 1390

یک ماهگی سارینا

دخترگلم، تو در روز ٢٤/٢/٩٠ یک ماهه شده بودی و بابا محمد از ذوق اینکه دخترش یک ماه بزرگ شده،شیرینی خریده بود. همه یک ماهگی ات رو به من و بابا تبریک می گفتن... چه حس قشنگی است، داشتن یه دختر یک ماهه ی قند عسل.... این هم یه عکس از اون روز، که بابا محمد زحمتش رو کشیده.   عزیزم، ایشالاه شیرینی عروسیت رو بخوریم... ...
15 شهريور 1390

اولین سکسکه و عطسه...

سارینای مامانی، اولین سکسکه ات را در ٣ روزگی ات در ساعت ٣ نصف شب زدی،قیافه ات واقعا دیدنی بود. با هر تکون سکسکه می ترسیدی و دو تا دست هایت رو باز می کردی و نمی دونستی که این تکون ها از کجاست . در ضمن اولین عطسه ات در ٥ روزگی ات بود.   گلم، خییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم. ...
15 شهريور 1390

اولین ها...

سارینای نازم، تو اولین فرزند من و بابا محمد هستی ( به قول بابا محمد دختر بزرگمون هستی) و خیلی خیلی خیلی دوستت داریم و به ویژه بابا محمد که همیشه بعد از سر کارش، با این که خیلی خسته است ولی دست از سر تو برنمی داره و هر طور شده بیدارت می کنه و باهات حرف می زنه تا خنده هات رو نبینه ول کنت نیست.   قند عسلم، تو اولین نوه بابایی حسین و مامانی منیژه هستی، خیلی دوستت دارند و خلاصه هر چی باشه، نوه اول یه مزه ی دیگه ای داره ( پس با این حساب تو اولین خواهرزاده ی زهرا می شی یعنی خاله کوچولو)   سارینای عزیزم، تو اولین برادرزاده ی دایی محمد هستی. دایی محمد و زندایی میترا خیلی تو رو دوست دارن و هر موقع ...
15 شهريور 1390

سفر مکه بابایی حسین...

دختر عسلم، وقتی که تو پاهای کوچیکت رو تو این دنیا گذاشتی، بابایی حسین مکه بود و دائما تماس می گرفت و حالت رو می پرسید.حتی به نیت تو یک طواف هم برات انجام داد... بابایی حسین دیگه طاقت دوری از اولین نوه گلش رو نداشت، به همین خاطر بابا محمد عکس هات رو  براش میل کرد... خلاصه بابایی حسین در روز ١٧ اردیبهشت یعنی ٢٥ روزگی ات از سفر حج برگشت و نوه عسلش رو دید... ٢ تا النگوی خوشگل هم برات سوغاتی آورد که همان روز بهت داد. ایشالاه زودتر بزرگ بشی و خانوم خانومای مامان بتونه النگوها رو دست بکنه... ...
15 شهريور 1390