حرف های خودمونی...
سارینای گلم، من و بابا محمد در روز ٩ مرداد سال ١٣٨٧ با هم ازدواج کردیم.(البته بین خودمون بمونه از کمی قبل تر، من و بابایی همدیگر رو دوست داشتیم.) من دانشجو بودم و بابا در یه شرکت مهندسی کار می کرد.بزرگترین حامی زندگی ما اول خدا و بعد عشق و محبت بین من و بابایی بود. من بعد از ٢ سال، درسم تمام شد ، خیلی به دنبال کار بودم ولی نشد.بعد از دو سال و نیم زندگی مشترک خدا تو رو به من و بابا هدیه داد. بابا محمد به سختی کار می کنه چون اعتقاد زیادی به لقمه حلال داره. تمام امیدش به این است که، در آینده خوشبختی و موفقیت دخترش رو ببینه. عسلم، قدر بابا محمد رو بدون و سعی کن که همیشه احترامش رو نگه داری، همیشه خدا رو شکر می کنه که خداو...
نویسنده :
مامان محدثه
4:11


